سر شلوغی هایم را دوست دارم. بین کلی وسیله بنشینم و با خستگی سرم را بخارانم. هر اندازه شلوغیِ اطرافم دوست داشتنی تر باشد حالم خوب تر است. نفس عمیق میکشم. بهاری ام، در سومین روز اسفند ماه.

برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
هر چی به خط نزدیک تر، غذا بهتر. دستور حاج حسین بود.*
سی سال پیش، همین روز بود که حاج حسین یک دست دارِ مهربانِ گم نامِ قصه ی جنگ هم مأموریتش را به پایان رساند و از زمین رفت و به خانه برگشت و شد حاج حسین خرازی که هنوز در تعجبم با بیست و نُه سال سن، چطور اینقدر پیر انسانیت بود؟!.
* کتاب یادگاران
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
روی اعصاب ترین حس دنیا هم برای خودِ خودِ وبلاگ ننویسی ست.
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
دقیقه ها همینطور دارند کنتور می اندازند و صفحه ای که آماده کرده بودم تا چند کلامی از درونم بردارم و اینجا بنشانم، هنوز سفید است. همین خط های سیاهِ کج و معوجی هم که دارید می بینید شرحِ حالِ بدون شرحِ من است. جدی نیست. اصلا جدی نیست.
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
درد زیاد است. حرف ها هم باید به دردها بخورند دیگر. دیدم، بررسی کردم، فهمیدم و بالاخره مطمئن شدم که حرفی که به دردی بخورد ندارم. پس سکوت، خاموشی...تا حرف داشتن. سخت است اما بهتر است.
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرتین فراهانی